سيد صادق سجادى

417

تاريخ برمكيان ( فارسى )

اين‌چنين كرمى ازيشان در جهان بماند . و اللّه اعلم بالصّواب . حكايت [ 21 ] چنين روايت كند عبد اللّه مسلم جرجانى ، كه يكى از بزرگان مشهور بغداد بود ، كه با چند كس از معارف بغداد بعد از استيصال برامكه روزى در مسجدى از مسجدهاى بغداد نشسته بودم و سخن در سخاوت ايشان افتاده بود . هر كسى حكايتها مىكرد و بر فوت ايشان تأسف مىخورد و به بدى هارون الرشيد ياد مىكردند و با يكديگر مىگفتند كه اگر هارون الرشيد ثلثى از جهان برانداختى ، چنان روز و شب نكرده بودى كه آل برمك را قلع كردى . پيرى مستقبل قبله در آن مسجد نشسته بود . چون مكالمهء ما بشنيد گريه بنهاد و چندان بگريست كه بيهوش شد و چون بعد از ساعتى به خود باز آمد ، از او پرسيدم كه چندين چرا گريستى ؟ گفت يكى از آنها كه ممنون مكرمت آل برمك است منم . چگونه در حكايت ايشان گريه بر من مستولى نگردد كه بىايشان تا امروز زنده مانده‌ام . عبد اللّه جرجانى گويد او را گفتم كه كرم فرماى و شمّه‌اى از آنچه با تو كرده‌اند با ما بگو كه ما ايشان را نديده‌ايم « 1 » و حالا يك قرن زياده شده كه ايشان را آن جوانمرد كه او را خليفه مىخوانند برانداخته است . آن پير آغاز كرد كه پدر من از بازرگانان معروف و مالداران مشهور بغداد بود . مال و نعمت و صنعت بسيار داشت و مرا احمد نام است و پدر مرا طلحّه بن عبد اللّه تاجر خواندندى و پدر من در باب من زحمت كشيدى و استادان ماهر را در خانه طلبيدى و ايشان را بسى سيم و زر دادى تا مرا فضل و ادب آموزند . چون به سن رشد رسيدم براى من چند اسب تازى از تبار بزرگ خريد ، درين انديشه و استعداد بوده « 2 » . و مادرم را دايه‌اى بود كه اكثر به خانهء ما آمدى . يك روز من به خدمت مادر نشسته بودم كه او با دختر خود درآمد . دخترى داشت كه جمال او بر آفتاب و ماهتاب غلبه مىكرد و هنوز او را به شوهر نداده بودند . چون نظر من بر آن دختر افتاد ، شيفته و مبتلاى او شدم و تغيّر تمام در من پديد آمد . مادرم را حال به فراست معلوم شد . با آن عورت بر طريق مطايبه سخن آغاز كرد كه اين‌چنين مه‌پاره را به شوهر نمىدهى . آن عورت گفت بسيار كس اين دختر را مىطلبند و من از سبب تنگدستى و بينوايى

--> ( 1 ) . متن : ديده‌ايم . ( 2 ) . متن چنين است . ظاهرا افتادگى دارد .